يكي از روزهاي اسفند ماه بود. چند روزي بود كه هوا سرد و برفي بود، اما كم كم ابرها كنار رفت و نور خورشيد از پشت تكه ابري، تابيد و از لاي پنجره كلاس، گرما بخشيد. من خوشحال شدم كه هوا آفتابي شد.
بهانه خوبي بود تا با بچه هاي كلاس در زنگ علوم، در بخش زمين و همسايه هاي آن از منظومه شمسي و از اين مسئله كه چگونه خورشيد زمين را گرم مي كند و همچنين از كره ماه و مهتاب كه چگونه از خورشيد نور مي گيرد و به سمت ما بازتاب مي كند و پديده خسوف (ماه گرفتگي) در تدريسم صحبت كنم.
در زنگ بعدي كه درس هديه آسماني داشتيم، از موضوعي به عنوان پل ارتباطي استفاده كردم و براي بچه ها توضيح دادم كه نماز، يكي از جلوه ها و ابعاد عميق نيايش و بارزترين شكل بندگي انسان در مقابل رب است و در موقع ماه گرفتگي، خورشيد گرفتگي و...، نماز آيات بر ما واجب مي شود. بعد، نماز آيات را به طور كامل به دانش آموزان آموزش دادم و بچه ها ياد گرفتند كه نماز آيات دو ركعت است و هر ركعت پنج ركوع دارد.
بعد به بچه ها گفتم: «گروه ها براي زنگ بعدي خاك رس پاك را كه از قبل تهيه كرده ايد براي زنگ هنر آماده كنيد.»
بچه هاي كلاس هم خيلي كنجكاو بودند كه با اين خاك چه برنامه اي خواهيم داشت. كنجكاوي آن ها موقعي بيش تر شد كه خواستم يك قالب زيبا و ساده از اشكال هندسي را نيز با كاغذ رنگي به سليقه خودشان درست كنند.
خيلي زود ساعت هنر فرا رسيد. براي بچه ها از سفالگري صحبت كردم. سپس با مخلوط آب و خاك رس و با كمك قالب هايي كه بچه ها با خود داشتند، موفق شديم به تعداد بچه هاي كلاس مهرهايي درست كنيم، سپس بچه ها، هر يك مهرهاي خود را در گوشه اي از كلاس، نزديك گرماي رادياتور شوفاژ قرار دادند تا زودتر خشك شود.
ولي هنوز حس كنجكاوي آن ها وجود داشت. حسن ختام درس هاي آن روز من، متني از سروده هاي خودم بود:
«مهتاب، دل تنگ نگاه خورشيد
در خسوف، بر سكوت سرد شب
به انتظار نشسته
آبي سجاده ات را بگشا
ستاره شو تا...
مهتاب دلگرم، به ما
شب را سحر كند»
بچه ها از شوق خنديدند و دست زدند؛ چون حالا متوجه منظور درس هاي امروز و قدرت خلقت خالق هستي شده بودند. آن شب، تكليف منزل بچه ها، تهيه گزارش از ماه گرفتگي يا نوشتن خاطره اي بود. آن شب، بي صبرانه همه بچه ها منتظر اين پديده زيبا بودند و از ديدن آن همه زيبايي خداي مهربان به عظمت خلقت او انديشيده و گزارش مشاهده خود را با كمك بزرگ ترهايشان نوشته بودند. ناگفته نماند خودم از آغاز خسوف تا پايان آن، هر از گاهي با اشتياق به حياط خانه مان مي رفتم و با خداي مهتاب درد و دل مي كردم.
فرداي آن روز، فرصتي به بچه ها دادم تا كساني كه نماز آيات را نخوانده اند بتوانند به صورت گروهي در نمازخانه مدرسه بجا آورند. بچه ها مشتاقانه وضو ساختند. طولي نكشيد كه صف هاي نماز تشكيل شد و بچه ها با چادرهاي گلدار مثل فرشته ها با دلي پاك و مهرهاي زيبايي كه با دستان آسماني شان درست كرده بودند، نماز آيات را با جمع دوستان خواندند. در انتها، همه با هم دست دعا به آسمان برديم و از خداوند منان به پاس همه نعمت هايي كه به ما عطا كرده بود تشكر كرديم. بچه ها بامهرباني و روبوسي از من قدرداني كردند و من با ياد خدا، برگي به برگه هاي خاطرات شيرين دوران تدريسم افزودم.

فاطمه سياه پشت خاچكي، شهرستان كلاردشت (مازندران)