زيباترين لحظه
يادم مي آيد در يكي از روزهاي سرد زمستان به علت بدرقه پدر و مادرم به كربلاي معلي در مدرسه نرفتم. آن سال معلم كلاس چهارم بودم و در دبستان حضرت رقيه(س) تدريس مي كردم.
شاگردانم، علت غيبت مرا پرسيدند. دليل غيبتم را گفتم. چندي نگذشته كه پدر و مادرم مي خواستند از مسافرت برگردند. به دانش آموزانم گفتم: «فردا هم نمي توانم به كلاس بيايم، چون قرار است براي استقبال از پدر و مادرم در مراسم شركت كنم.» آن ها نيز گفتند: «خانم معلم، مطمئن باشيد كه ما كارهاي كلاس را در نبود شما به نحو احسن انجام خواهيم داد.»
روز بعد كه مي خواستم به كلاس بيايم، با خود گفتم: «بهتر است براي شاگردانم، مهر متبرك كربلا همراه با جانماز و تسبيح ببرم.» اين بهترين فكري بود كه مي توانست آن ها را به خواندن نماز تشويق كند، چون قبلاً مدير مدرسه به من گفته بود كه شاگردان كلاس چهارم رغبت زيادي به نماز خواندن نشان نمي دهند و در نماز جماعت مدرسه عده كمي حاضر مي شوند.
فرصت را غنيمت شمردم و با هدايا وارد كلاس شدم. بعد از سلام و احوال پرسي، گفتم: «براي هر كدام شما هديه اي از تربت پاك سيدالشهدا(ع) آورده ام.»
آن ها را يكي يكي صدا زدم و مهر و جانماز و تسبيح را دادم. متوجه شدم كه چند تن از شاگردان، مهر و تسبيح را مي بوسند و به سر و صورت خود مي كشند. بچه ها خيلي خوشحال شدند و از من تشكر كردند.
روز بعد، زنگ نماز به صدا درآمد و شاگردان بيش از هميشه عجله داشتند كه در نماز شركت كنند. مدير مدرسه نيز آن ها را تشويق كرد، زيرا صف اول نماز را تشكيل داده بودند. از آن روز به بعد، زنگ نماز، بهترين و زيباترين لحظه براي آن ها بود.
بي بي فاطمه فضايلي ،خراسان رضوي