حرف هاي عاشقانه
از پشت شيشه هاي بخار گرفته دفتر، به بچه ها نگاه مي كنم. بچه هايي كه مثل شاپرك هاي رنگي روي صفحه سپيد حياط از اين سو به آن سو درحال جست و خيز هستند.
از صورت هاي گر گرفته و بيني هاي سرخ شان معلوم است كه هوا خيلي سرد است. اما بچه ها بي توجه به سردي هوا، با دست هاي كوچك و ظريفشان، يا گلوله هاي برفي به سوي هم پرت مي كنند، يا با جديت درحال ساختن يك آدم برفي نيمه كاره هستند.
زنگ كلاس مي خورد. همه به طرف كلاس ها هجوم مي برند و صداي پاهايشان كه با شدت تمام به زمين كوبيده مي شود، تا از بقاياي برف پاك شود، آهنگ غريبي به پا كرده است.
به برنامه كلاس چهارم نگاه مي كنم. اين زنگ، ديني داريم. وسايلم را جمع مي كنم و راهي كلاس مي شوم. سؤال هاي زيادي فكر مرا به خود مشغول كرده است كه قصد دارم از بچه ها بپرسم.
وارد كلاس مي شوم. بچه ها با نشاط و مهرباني برمي خيزند و بعد از اداي احترام مي نشينند. هميشه، عاشق فرزندان سرزمينم بوده و هستم، و حالا كه تعدادي از آن ها براي آموزش به من نياز دارند، به خود مي بالم.
با انرژي مي پرسم: «خوب بچه ها، اين زنگ ديني داريم، درسته؟»
- بله.
همه با شتاب كتاب ها را از كيف هايشان خارج مي كنند. دوباره آهنگي بم و غريب اجرا مي شود كه براي من دلنوازترين موسيقي دنياست.
- خوب بچه ها، مي خوام از تون چند تا سؤال بپرسم.
- ولي خانوم، امروز قراره درس بديد.
- مي دونم، ولي اين سؤال ها يه كم خاصه. پس روي جواباش بايد بيش تر فكر كنيد. عزيزان من، شما فكر مي كنيد خدا كجاست؟
همهمه دوباره سر مي گيرد. هركس سعي مي كند صدايش را به گوش من برساند:
- سمانه، تو بگو!
- اون بالابالاهاست... توي آسمون... تو يه قصر آبي و طلايي.
- خدا چقدر مهربونه؟
- خيلي زياد.
- مثل مامان و بابا.
- خوب شادي، حالا تو بگو چقدر مامان و بابارو دوست داري؟
- نمي دونم، اونقدر زياد كه نمي شه شمرد.
- نسترن، تو بگو كه براي تشكر از پدر و مادرت چي كار مي كني؟
- خانم اجازه، من به حرفشون گوش مي دم، بهشون كمك مي كنم، بهشون احترام مي ذارم، و ازشون تشكر مي كنم.
- دختراي خوب من، شما مي گيد خدا مثل بابا و مامان مهربونه. اونو خيلي دوست داريد. خوب شما كه اين قدر قدرشناس هستيد و اين قدر قشنگ از پدر و مادر تشكر و قدرداني مي كنيد چقدر بايد از خدا به خاطر دادن اين همه نعمت ريز و درشت ممنون باشيد.
همه يكصدا فرياد زدند: «خيلي زياد خانم... خيلي زياد...»
و مسلماً بهترين راه براي تشكر از اين همه خوبي و نعمت نماز خوندنه. قبول داريد؟
- بله، خانوم.
- تازه يك وقت هايي هست كه پدر و مادر از شما كارهايي رو مي خوان. درسته؟
- بله.
- خوب خداي عزيز و مهربون هم از شما مي خواهد كه نماز بخونيد و شما بي هيچ شكي تو اين دستور دين و خدا بايد با علاقه نماز بخونيد. چون هم قدردان هستيد، هم حرف گوش كن.
بچه ها همان طور كه با دقت به حرف هاي من گوش مي كردند، آن را تصديق هم مي نمودند.
- خوب الهه، تو فكر مي كني، وقتي مامان از ما انجام يه كارهايي رو مي خواد خودش نمي تونه اونو خيلي بهتر و سريع تر انجام بده، و يا اصلاً انجام اون كار به نفع اونه يا ما؟
الهه كمي فكر كرد و گفت: «چرا خانوم، اتفاقاً همين سؤال به ذهن خود من هم رسيده.»
- پس چرا مي گه، تو اون كار و انجام بدي؟
- شايد... شايد براي اين كه اون كار و ياد بگيرم.
- آفرين! هم اون كار رو ياد بگيري، و هم از انجام اون كار به نتايج بهتري برسي.
چقدر ديدن چهره هاي قشنگ و دوست داشتني بچه ها، در آن هنگام ديدني بود.
- ببينيد عزيزاي من! خداي خوب ما وقتي به ما مي گه نماز بخونيد، نه اين كه احتياج به اون داره، بلكه چون ما رو به وجود آورده، احتياجات ما رو بهتر مي دونه... و مي دونه چه فايده هاي زيادي از اين كار به ما مي رسه. خوب حالا شما فكر مي كنيد، فايده هاي نماز براي ما بنده ها چيه؟ چرا ما وضو مي گيريم. چادر به سر مي كنيم، و تازه به يه زبون ديگه رو به قبله مي ايستيم و نماز مي خونيم.
- خانوم، ما بگيم؟
- بگو شيرين جان!
- خوب ما با وضو گرفتن، تمريني رو ياد مي گيريم.
- آفرين، وضو گرفتن روزي چند دفعه و هر نوبت نماز به ما يادآوري مي كنه كه بايد بدنمون رو پاك و مرتب نگه داريم. اصلاً دين ما دين تميزي و پاكيزگيه. شما مي دونستيد كه پيامبر عزيز ما چقدر از اون درآمد كم و ناچيزشو به گرفتن عطر و خوشبو شدن اختصاص مي داد. چون هميشه مي فرمود: مسلمان بايد هميشه تميز و خوشبو باشد.
- چقدر خوب... چقدر كارشون قشنگ بوده!
- حالا چرا ما تو يه ساعت خاص نماز مي خونيم! چرا پنج دفعه تو روز، چرا دو دفعه يا ده دفعه نمي خونيم. يا هر چقدر كه هر كس دلش خواست نمي خونه؟
ترانه، يكي از باهوش ترين بچه هاي كلاس، برخاست و گفت: «خانوم معلومه، براي اين كه نظم رو ياد بگيريم. اگر نماز خوندن، تعداد ركعت ها يا وقت خوندنش اختياري بود، چه بي نظمي كه پيش نمي اومد.»
- بله... نظم... ما موظف هستيم، پاك و مطهر با يه نيت درست رو به طرف يه قبله و تو يه ساعت خاص با خدا گفت وگو كنيم. بهترين راه صحبت و حرف زدن با پروردگار، نماز خوندنه.
- حالا چرا به عربي نماز مي خونيم؟
- خوب خانوم، پيامبر ما هم يه مرد عرب بود.
- اينم مسئله مهميه، اما مهم تر از او اين كه همه مسلمون ها هرجاي اين دنياي بزرگ به يه زبون نماز مي خونن تا وحدت و يكپارچگي اون ها حفظ بشه. شما تصور كنيد توي مدرسه به اين كوچكي دانش آموزاي مختلفي از شهرهاي دور و نزديك هستن با يه زبون خاص اون منطقه .اگر قرار بود هر كس سركلاس با يه زبون و لهجه خاص خودش حرف مي زد چه وضع سخت و بي نظمي مي شد.
- راست مي گيد خانوم... اصلاً نمي تونستيم باهم ارتباط نزديك و خوبي داشته باشيم.
- ولي حالا همه شما بايد به زبون فارسي حرف بزنيد. مي بينيد كه اين كار به نفع همه شماست.
بچه ها با لذت و شعفي وصف ناپذير به حرف هاي من گوش مي كردند. چه كسي مي گويد، بچه ها در سنين پايين مسائل ديني را خوب متوجه نمي شوند. من در صورت همه آن ها خداجويي و عشق به معبود را مي ديدم.
- خوب گل هاي من، درسته به ما گفتن خدا تو آسمون هاست، اما خدا همه جا هست. پيش تك تك ما. با اون كه تنهاست، اما اين قدر بزرگه، كه از بزرگيش وقت مي كنه، به همه ما سر بزنه، صدامونو مي شنوه. به درد دل هامون گوش مي ده و براي كارهاي خوبمون، جايزه تعيين مي كنه. مثل پدر و مادر مي مونه. اما خيلي مهربون تر و آگاه تر از اونا. شما براي تشكر از والدين تون گاهي به اونا كمك مي كنيد، بهشون احترام مي ذاريد. حرفشون رو گوش مي ديد و اين كارها رو با لذت و علاقه انجام مي ديد. پس براي تشكر از خدا آسمون و زمين كه اين همه نعمت به همه ما داده، ما چقدر بايد از خدا تشكر و قدرداني كنيم و خودتون ديگه خوب فهميديد كه بهترين راه تشكر از معبود نماز خوندنه. اونم تميز و مرتب و با عشق و علاقه واقعي، نه از سر اجبار.
بچه ها با شادي فرياد كشيدند: «خانوم، حق با شماست.»
حالا نوبت آن ها بود كه حرف بزنند:
- خانوم، ما از امروز نماز مونو خوب و درست مي خونيم.
- خانوم، به بابامون مي گيم ما رو براي نماز صبح هم بيدار كنه.
خانوم، مي شه سلام نماز رو دوباره براي ما بخونيد تا خوب ياد بگيريم.
خدايا شكرت! من موفق شده بودم، به ساده ترين زبان لزوم خواندن نماز را به بچه ها يادآوري كنم. يادم باشد در جلسه اوليا و مربيان، از اولياي بچه ها هم بخواهم، هم خودشان توجه بيش تري به خواندن نمازهايشان داشته باشند و هم بچه ها را به خواندن بهتر و درست تر نماز تشويق كنند. از مدير مهربان مان هم بخواهيم كه نمازخانه مدرسه را به بهترين و زيباترين شكل ممكن بيارايند تا بچه ها هم از اقامه نماز احساس لذت و آرامش كنند. بايد براي بچه ها پرتلاش و نمازخوان هم جايزه هاي ويژه و در خور درنظر بگيريم. راه درازي در پيش داريم.
عزيزه كاظمي، ابهر (زنجان)