عروسك مسلمان
حكيمه انوشه، استان تهران، شهرستان شهريار
هر هفته به دانش آموزان مي گفتم كه براي يك بار هم كه شده، بچه ها به نمازخانه بيايند تا نماز بخوانيم. آن ها با كمال ميل و با ذوق فراوان، علاقه مندي خود را نشان مي دادند. در يكي از اين روزها، بچه ها را براي وضو گرفتن به آبدارخانه بردم. يكي از دانش آموزان جثه كوچك تري از بقيه داشت و برايش خيلي سخت بود.
او كه مليكا نام داشت، گفت: «خانم، من نماز خواندن بلد نيستم، به من ياد مي دهي؟» گفتم: «دخترم، من به شما ياد مي دهم تا بتواني بخواني.»
وقتي همگي به نمازخانه رفتيم، چيزي كه مرا متوجه مليكا كرد، اين بود كه او دو تا عروسك از كيفش درآورد و گفت: «خانم، اين دو تا عروسك هم نماز بخوانند؟» گفتم: «باشه حتما.»
گفت: «خانم، مامانم مي گه اين دو عروسك ها نامشان خارجي است. من به مامانم گفتم: مامان، من مي خواهم عروسك هايم را مسلمان كنم، لباس شان را تغيير بدهم و برايشان مقنعه و چادر درست كنم.»
آن روز گذشت. دفعه بعد كه مليكا را ديدم و مقنعه برايشان دوخته بود و با آن ها صحبت مي كرد.
آن ها را به آبدارخانه برد و برايشان وضو گرفت. خودش هم وضو گرفت و من از دور شاهد قضيه بودم. واقعا متأثر شده بودم كه اين كودك چه طوري درست، افكار پاك مسلماني خودش را به عروسك هايش مي دهد.
وقتي داخل نمازخانه شدم بچه ها به صف ايستادند و جالب اين جا بود كه مليكا براي عروسك هايش هر كدام يك سجاده آماده كرده بود. نماز شروع شد و هر كاري كه مليكا انجام مي داد، سعي مي كرد كه عروسك هايش هم انجام بدهند.
اين منظره واقعا من را تحت تأثير خود گذاشته بود. درواقع اين نكته را به من آموخت كه كودكان بسيار عميق فكر مي كنند.