داستاني برگرفته از خاطره‌ اي از شهيد محمود قشمشم

صداي اذان از همه جا به گوش مي‌ رسيد و سحر از پشت پنجره، نور سرک مي‌ کشد و من چه بي‌ درنگ، دلم بر تن هوا پر مي ‌کشد! احساس مي ‌کنم هوا بوي تازه‌ اي دارد؛ بوي ياس، بوي خدا، بوي عشق؛ و چه بي ‌ريا مي‌ نشينم بر سر سجاده ‌ام و تسبيح سبزم را ميان انگشتان نحيفم، مي ‌فشارم و آن‌گاه که چشمانم را مي‌ بندم ديگر تسبيحم، سرشار از صلوات است و بعد، ديگر ياس ‌هاي سجاده ‌ام را در سايه روشن زلال اشک‌ هايم خوب نمي ‌بينم.

آن‌گاه که صداي الله ‌اکبر از مناره ‌هاي مسجد گوشم را نوازش مي‌ دهد؛ آن‌ روزها را مرور مي‌کنم؛ تو را که شبيه نوري، شبيه ‌تر به خورشيد، صداي تو هنوز توي گوشم مي‌ پيچد؛ «الحمد لله‌ رب العالمين» و بوي تو هنوز هم هست. تو در باغستان ‌هاي احساسم مي ‌پري؛ آه بابا! شانه‌ هاي گرم عاطفه‌ ات را هنوز در خاطر پريشانم، مرور مي ‌کنم. بوي الحمدت، بوي پاکي ‌ات و عطر نفست را. لب که باز کردم، شکوه رب‌ العالمين را در هواي الرحمن الرحيم تجربه کردم. ‏

و تو، تنها باني همه عشق من بودي، بابا! صداي گرمت، حقيقت عشق بوده و هست؛ يادم هست وقتي بي ‌قرار مي‌ شدي، رو به قبله مي ‌نشستي؛ آرام مرا روي زانوانت مي‌ نشاندي؛ احساس زنده‌ بودن که مي ‌کردي، دستانت را تا کرانه ‌هاي آسمان بالا مي‌بردي؛ شعله ‌ورتر مي‌ شدي و تو لايق ‌تر بودي. از تمام عاشقي مي ‌گفتي؛ «مالک يوم‌ الدين» و با تمام وجود، «اياک نعبد و اياک‌ نستعين» را بغض مي‌ کردي و دوباره بگويم؛ يادم هست وقتي «اهدنا الصراط المستقيم» ‌ات، فضا را پر مي‌ کرد؛ عطر خدا مي ‌پيچيد؛ تسبيحت بي‌ درنگ از ميان انگشتانت، روي پاهاي کوچکم مي‌ افتاد؛ اشک مي‌ ريختي و من با دستان کودکي‌ ام، خيسي چشمانت را خشک مي ‌کردم؛ ديگر عاشق عاشق بودي، تو سراپا عشق بودي و من سراپا گوش؛ «صراط الذين انعمت عليهم» را با تمام عطش تکرار مي ‌کردي؛ من حفظ بودم و تو مي ‌دانستي؛ با اين همه، مي ‌خواندي و مي ‌خواندي. ‏

و تو امروز به خاطره ياس سپيد پيوستي و من، تو را به ياد دارم، تنها و آرام مرور مي‌ کنم و من با تو مي ‌خوانم سوره حمد را؛ «غيرالمغضوب عليهم و الضالين» را. ‏

و باز امشب، همان نجواي سبز را زمزمه مي ‌کنم؛ «حي علي ‌الصلوه» و هميشه وقتي نماز مي ‌خوانم، احساس مي ‌کنم غرق در عطر اقاقي بي ‌قراري مي‌ شوم يا نه! همپاي ستاره‌ها مي ‌شوم و بر پيشاني ماه بوسه مي‌ زنم؛ حاجت مي‌ طلبم و تمام لحظه ‌هايم، سفري مي‌ شود تا خدا و هم آغوش با دعا، تمام عشق را آواز مي‌ کنم و تا خلوت پروانه ‌ها سر مي‌ کشم و مي‌ ايستم؛ نسيم خنکي مي‌ وزد؛ احساس مي‌ کنم بر شانه‌هاي آسمان، بالا و بالاتر مي ‌روم ـ الله اکبر ـ نيت و حمد را با تمام شکوهش، همان طور که به من آموختي و سجده را با همه تواضع به جا مي‌ آورم و اندکي بعد، سلام نمازم؛ که پر از لرزش است و دست‌ هايم را بلند مي ‌کنم و اشک‌ هاي داغم، روي گونه‌ هايم مي ‌لغزد و آرام، روي ياس‌ هاي سجاده‌ ام مي‌غلتند؛ حال احساس مي‌‌ کنم تا خلوت پروانه‌ ها سر مي ‌‌کشم و خورشيد، معبري ميان انجماد تيره دلم مي ‌زند و چه آرام، سرخي عشق سر مي‌ کشد و نمناکي چشمانم پر از اندوه مي‌شود و آرام زمزمه مي ‌کنم؛ الهي به لطفت گناهم ببخش! الهي به لطفت پناهم بده... ‏

بابا! دوباره در هواي سبز تو گم مي ‌شوم و همان کودکي مي ‍‌شوم در آغوش تو؛ گر چه جاي خالي دست‌ هايت را به ‌خوبي احساس مي‌ کنم.